Posted by: سارا | April 20, 2012

تعادل

هنوز یاد نگرفتم مسائل رو از بیرون ببینم و در این طور مواقع احتیاج به یه نفر دیگه دارم که برام از بیرون ببینه

بعضی وقتا ادم احتیاج به روغن کاری و تنظیم موتور داره
احساس می کنی داری ریپ می زنی و پت پت می کنی
اون وقته که یه سفر خفن خودشناسی و کند و کاو شخصیتی باید انجام بدی و خودتو تنظیم کنی
مخصوصا اون قسمت تنظیم باد لاستیک و باد غرور
ادم باید بپذیره که ایراد داره و کامل نیست و باید خودشو اصلاح کنه
احساس می کنم الان توی دوره ای هستم که دارم روی یه طناب باریک بند بازی میکنم
ذره از مسیرم منحرف شم میفتم تو اتاق تمساحا
خیلی سخته که منحرف نشم، ادمه دیگه، حتی یه عطسه هم باعث لغزش میشه
امروز رو گذاشتم که خودمو دوباره به تعادل برسونم و جالبه با تفکرات و راهنمایی نفر خارجی! من فهمیدم که
خودم، دارم تعادل خودمو برهم میزنم و هیچ عامل بیرونی در کار نیست

احساس می کنم احتایج به یه ” لبخند درون چی کونگ” دارم و الان باید برم خودمو به تعادل برسونم 

Posted by: سارا | April 16, 2012

اهلی

ادما رو باید اهلی کرد، ” دوست را باید اهلی کرد “، شازده کوچولو همیشه می گفت

ولی من، من هیچ وقت اهلی نمی شم
هیچ کسیو هم اهلی نمی کنم

اهلی کردن یعنی چی؟ یعنی توجه و محبت به کسی تا وقتی طرف دیگه مثه بره رام بشه و دنبالت بیاد

من توجه و محبتم همیشگیه، اهلی نمی کنم، اهلی نمی شم

هر آدمی بهتر از هر کسی خودشو می شناسه، ادم با خودش که دیگه رودربایستی نداره، راحته راحته، می دونه که الان این رفتار نشونه ی چیه
الان می دونم دقیقا چه مرگمه، دقیقا نشونه هاشو دارم می بینم، اخلاق مزخرف خودمو می شناسم و احساس خطر می کنم و ناامیدانه دارم به تصوری که توی ذهنم دارم چنگ میزنم
می دونم که می تونم با همین ” تصوره ” ادامه بدم، ولی خوب دارم میگم دیگه، میشه تصور. تا دوباره به واقعیت تبدیل بشه، زمان می بره
این یکی از نکات بد شخصیت منه که عوض نمیشه، نمی تونم کاریش کنم، یعنی قبل از اینکه بخوام کاریش بکنم، میاد وسط و منو غافلگیر می کنه
و البته چون اخلاق مخزرف خودمو می شناسم، یه سیستم بک اپ برای خودم در نظر گرفتم،  یه ” ساپورت گروپ ” که بهشون گفتم در اینطور مواقع من احتیاج به چه نوع کمکی دارم و خوشبختانه الان اون سیستم فعاله

 

Posted by: سارا | April 15, 2012

سه گانه

بعی وقتا ادم توی یه موقعیتی قرار میگیره، مثه باتلاق
می دونی نباید دست و پا بزنی، باید صبر کنی

بالاخره یا باتلاقه خشک میشه! و شرایط عوض میشه و تو خوب میشی، یا یکی میاد کمکت

امروز داشتم یه کتاب روان شناسی میخوندم؛ نوشته بود که ما هر چی می کشیم از خودمون و درونمونه، از وابسته بودنمون به دیگرانه

رها باشید تا ارامش روان داشته باشید و شاد باشید، شادی خودتون رو وابسته به دیگران نبینید

خیلی فکر کردم سر این موضوع، و واقعا درکش نکردم

آدم چطور میتونه بدون تعلق به کسی، بدون وابستگی به کسی زندگی کنه

بعضی تزهای روانشناسی جدید رو نمی فهمم

احتیاج به تفکر دارم، باید یه جا بشینم و فکر کنم راجع به چند تا موضوع، ولی موقعیتش پیش نمیاد

من فقط شبا توی سکوت خونه می تونم تفکر کنم و صدای افکارمو بشنوم و تجزیه تحلیل کنم، ولی چند شبه به شدت خوابم میاد و خسته ام

شایدم از نتیجه گیری مغزم می ترسم و هی به عقب می ندازمش

هر چی هست، مغزم پر از سوال های بی جواب و قلبم پر از احساس های درهمه

باید دسته بندی بشن و هر کدوم سر جای خودشون برن، ولی هنوز نکردم این کارو…در واقع بخوام صادق باشم از پارسال هنوز افکار دسته بندی نشده دارم با خودم حمل می کنم و این بار اضافی منو اذیت می کنه

بعضی  وقتا ادم به زمان و فضا احتیاج داره برای اینکه از یه وضعیت روحی خودشو بکشه بیرون

پارسال چیزی پیش اومد و من در شرایطی قرار گرفتم که بعدش احتیاج به ریکاوری داشتم، ولی فرصت نشد و الان اون بار اضافی داره داره سرعت رشد منو کم می کنه
باید خالیش کنم
باید خودم این کارو بکنم، ولی نمی تونم، عمیق تر از زخم هایی که با لیسیدن خوب بشه، زخمی شدم

Posted by: سارا | April 9, 2012

من یه بچه ام

من یه بچه ام
بچه زدن نداره… بچه روحش لطیفه، بچه اگه کتک بخوره دردش که بره فراموش می کنه، ولی وقتی به بچه میگی قهرم باهات و باهاش حرف نمیزنی و میگی دوستت ندارم، بچه می شکنه
من یه بچه ام، با همون شفافیت روح و صداقت کلام، با همون صداقت نگاه
حرف میزنم از ته قلبم، نگاه می کنم با تمام وجودم
بچه هیچ وقت از قصد کسی رو آزار نمیده، هیچ وقت از قصد انگشت تو چشم کسی نمی کنه، از قصد به کسی حرف بد نمیزنه، بچه اس.  به غیر راستگویی و شفافیت نمی تونه جور دیگه ای باشه
از من نخواید جور دیگه ای باشم. می تونم خودمو پنهان کنم، ولی نمی تونم خودمو عوض کنم.من یه بچه ام
بچه وقتی میبینه کسیو آزار داده با دو تا دستای کوچیکش میره صورت طرفو میگیره و می بوسه، از ته ته دلش می بوسه و اشک میریزه و میگه ببخشید
بچه رو باید بخشید
من یه بچه ام، اگه حرف بد زدم، فلفل بزنید دهنم، ولی باهام قهر نکنید، من میمیرم
اگه بداخلاق شدم، منو رو پاتون بشونید و بهم توجه کنید، بچه ناز و نوازش می خواد
من یه بچه ام، با من قهر نکنید

کودک درون من هیچ وقت نباید بزرگ بشه، اگه بزرگ بشه من میمیرم
کودک درون منو دعوا کنید، ولی سعی نکنید بزرگش کنید
منم قول میدم یه بچه دوست داشتنی بشم
ولی بازم من یه بچه ام، بزارید بچگی کنم، تجربه کنم، دست بزنم به قابلمه ی داغ، دستم بسوزه، ولی پیشم باشید و دستمو بگیرید و ببوسید، من اشتباه می کنم
ولی هیچ وقت منو توی اتاق زندانی نکنید و باهام حرف نزنید، من میمیرم

Posted by: سارا | April 7, 2012

کچل مصیبت

بالاخره تعطیلات عید هم تموم شد و من به دامان زندگی روزمره بازگشتم

صبا دوباره ساعت 6 و نیم پا میشم و می تونید منتظر پست های اول صبحی در فیس بوک از من باشید و به قول دود، فریک اوت بکنید ( مشوش بشید

باشگاه میرم و دوباره به آغوش جامعه ی ورزشی بازگشتم، امروز روز اول پیلاتس بود و برای من که 1 ماه اصلا ورزش نکرده بودم خیلی دردناک بود  و الان احساس می کنم بدجوری احما؟ اعما؟ و احشا؟! از همونام بهم گره خورده و بدجور کش اومدم، مخصوصا که مربی مون از من در نقش کمک مربی استفاده می کنه و من باید همه تمرین ها رو درست و کامل برم که بقیه از رو من ببینن


قیافه من در حین پیلاتس

اصلا امروز یه نمونه ی کامل روزمرگی بود، ترافیک، صدای بوق ممتد ماشین ها، اعصاب نداشتن ملت، شلپ شلوپ ماشین ها وقتی از بغلت رد میشن و اب می پاشن به کل هیکلت و فش هایی که من زیر لبی میدم، تازه امروز با یه اقای مثلا محترمی هم دعوام شد و بعد یاد فیلم ” خودروی تهران 11 ” و ” کچل مصبیت” افتادم و تو دلم گفتم خوبه حالا بعدا مثلا بابای یکی از دوستام در بیاد :دی

روزمرگی رو دوس دارم، روزمرگی همیشه به معنی حوصله سر رفتن وافتادن توی دام یه زندگی بدون هیجان نیست، روزمرگی از دید من یعنی چیزایی که توی زندگی دوست داشتم و هنوز توی روتین زندگیم نگه شون داشتم، وگرنه من اینقدر خوبم!! که اگر از شرایطی ناراضی باشم تغییرش میدم و نمیزارم مثه بختک بیفته روم

فقط یه روز دیگه تا شروع یه سال دیگه توی زندگی من مونده و حسابی هیجان زده شدم، من همیشه شروع سالم با تولدمه! اینقدر یعنی ما فروردینی ها خودخواهیم :دی مبدا سال رو هم سال تولد خودمون میگیریم :دی

کلی امشب باید تفکرات عمیق و خفن بکنم، و تصمیمات مهمی اتخاذ کنم، اینکه با هر کسی حتی چطوری رفتار کنم به تفکرات امشبم برمیگرده، پس امشب سر به سر من نزارید و تا می تونید به من وعده ی الکی سور و محبت بدید:دی

Posted by: سارا | April 5, 2012

دلتنگ عزیز

امروز روز خوبی نبود برام اصلا

دل تنگ عزیزی بودم که از دستش دادم و از ترس اینکه برم دیدن بازماندگان و نتونم خودمو جمع و جور کنم نرفتم

مامان اینا برای دیدار رفته بودن شهرستان و من تنها بودم

البته شرایط دیگه ای هم بود که باعث شد نرم، ولی شدیدا امروز توی همون حال و هوای زمانی بودم که از دستش دادم، همون حس تنهایی و درد

همون بهتی که بعد از شنیدن خبر داشتم

آخرین باری که توی اتاقم نشسته بودیم رو زمین و باهم درددل می کردیم و تا آخرین دیدار توی بیمارستان و دست تکون دادنش برام، حتی نمی دونم منو
شناخت یا نه

امروز  تنها بودم ..یعنی تنهای تنها که نه، ولی از زندگی همیشگی دور بودم و می تونستم راحت خودم باشم، اشک می ریختم برای عزیزم و توی ذهنم

تصورش می کردم و سعی می کردم از اون دلداری بگیرم

و الان که برگشتم خونه و دوباره در حضور خانواده باید سارای مثه کوه باشم و وقتی مامان از اونجا برام می گفت یواشکی به بهانه ی چیزی از اتاق

ّبرم بیرون که اشکامو نبینن

دلم بوس و بغل میخاد

Posted by: سارا | April 4, 2012

کارما

عاشق اون لحظه ام که ” کارما” صاف می خوره تو ملاج ملت

لازم نیست شما بهش معتقد باشید یا نه، همین که من معتقد باشم کافیه برای لذت بردن :دی

البته اینو الان با قلبی سرشار از اندوه می نویسم و متاسفم که کارما خورد تو ملاجت :دی

خودش می دونه با کیم :دی

خوب اولین کادوی تولدمو گرفتم امروز از یوگی و ذوقی کودکانه دارم

انتخاب رنگ رژ لب، بعضی وقتا به یکی از سخت ترین تصمیمات زندگی آدم تبدیل میشه…باور کنید

——

فردا تنهام خونه، فرصت خوبیه برای تفکرات عمیق و بنیادی. اگه میخاید منو رستگار یا به منجلاب فساد هدایت کنید! تا فردا صب وقت دارید

 

Posted by: سارا | April 4, 2012

میخ طویله

 

خوب من به جمع وبلاگ نویسان بازگشتم

البته این مدت که در غار تنهایی بودم و اینا، تحول یافتم و الان با کوله باری از حرفای جدید و افکار پیچیده و عمیق و فلسفی و دشمن افکن؟ و اینا بازگشتم

I have returned to you…

سال سختی بود برام…شلوغ..ولی سخت..پر از پستی و بلندی…ولی خوشبختانه نمودارش صعودی بود و کلا راضی بودم از پارسالم

اهداف خاصی در نظر داشتم که بهشون رسیدم….تو بعضی شون شکست خوردم، و تو یکیشون ضربه ی بدی خوردم…ولی من هیچ وقت از پا نمیفتم! منو که می شناسید

با افراد جدیدی پارسال آشنا شدم، عزیزی رو از دست دادم

هیجان، بدبختی! استرس، نگرانی، عشق، شادی، عشق، امید، عشق..زندگی

رشد کردم

خیلی زیاد

نکه بخوام تواضع رو کنار بزارم و ایناها!!ولی خوب کردم دیگه! رشد خوبی بوده، نکات منفی یا نکات مشکل دار شخصیتمو شناسایی کردم یا شناسونده شد به زور بهم و تونستم روشون کار کنم

بعضی ادما به زور وارد حریم شخصی ات میشن و به زور افکارشونو با میخ طویله! بهت تحمیل می کنن

حالا اینکه من چطوری میخ طویله رو به فرصت های طلایی! تبدیل کردم، بیشترش رو مدیون ” تای چی چوان ” بودم :دی

در سایه ی پرتو رحمت! این ورزش بود که من تونستم میخ طویله رو به انرژی عظیم درونی تبدیل کنم

البته نمیشه نقش افراد توی زندگیمو نادیده بگیرم

خانواده ام که همیشه ساپورت کردن و یوگی که همیشه وقتی دیگه جر خوردم و خودم نمی تونم خودمو جمع و جور کنم، میاد و تیکه پاره های منو برمیداره و کوک شل میزنه :دی

این مثبت اندیشی چندش آوری که امسال میخام بهش پایبند باشم، باید چیز خوبی باشه، من همینطوریش که ادم شاد و خجسته ای بودم، دیگه اخر سال چی میشه، با هم میریم که داشته باشیم امسال رو! توی این وبلاگ سعی می کنم بازتاب بدم تا بتونیم یه تحقیق میدانی هم دور همی بکنیم و بار فرهنگی و علمی وبلاگ بره بالا

به هر حال( به سبک مجری های تلویزیون!) امیدوارم تا اینجای سال، سال خوبی رو داشته بوده باشید و از اینکه این وبلاگ رو برای خوندن انتخاب کردید از شما متشکریم، وبلاگ پاره شده بود و الان دوختیمش و شما رو به ادامه ی وبلاگ دعوت می کنم

 

 

Posted by: سارا | December 20, 2011

کتاب هندسه

بعضی وقتا ادم اینقدر میترسه که می خاد بخزه زیر یه پتو، پتو رو بکشه رو سرش و اروم مچاله بشه تو خودش و نفس هم نکشه تا کسی پیداش نکنه

امروز صبح اینقدر ترسیده بودم که اصلا نمی تونستم از جام بلند شم، زیر پتو تو خودم مچاله شده بودم و دعا می کردم زودتر شب بشه

دیواری دورم نبود. روحم بدون هیچ حفاظی دیده میشد. احساس می کردم دست بهم بخوره می شکنم

 

به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش

و خندیده بود

 

       حسین پناهی   : ψ

Posted by: سارا | December 18, 2011

The Good, the Bad and the Ugly

تو خیابون داری راه میری، سرت تو کار خودته، کلی هم بار و بندیل دستته، می رسی به یه پیاده روی تنگ! که فقط یه نفر می تونه رد بشه

نیگا می کنی، اون ور پیاده روی دراز تنگ! هم یه نفر دیگه واستاده

آهنگ ” خوب بد زشت ” انیو موریکونه

تو چشمای طرف زل میزنی! ( چشمای عقاب داری

چار تا بوته و خار و اینا هم گوله گوله از تو کادر رد میشه

یه قدم بر می داری، طرف یه قدم بر می داره

دستت میره طرف کیفت که بچسبیش و تند گوله کنی بری تو

طرف هم همین کارو می کنه

صدای طرف رو می شنوی داد می زنه

بلووووووووندی ( با توجه به رنگ موهای من

آهنگ به اوج خودش می رسه

 

شلیکککککککک

مثه فشنگ می دویی تو پیاده رو، طرف هم همین کارو می کنه

هن هن هن هن هن ( افکت دویدن با بار و بندیل

طرف: تالاپ تالاپ تالاپ تالاپ

می رسید بهم.  یه نگاه خشمناک می کنی و چون تو لاغر تری! مجبوری کاغذی! از بقل طرف رد بشی

 

است

 

ψ :  Ennio Morricone :The Good, the Bad and the Ugly

Older Posts »

Categories

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.